تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من

کلبه ی تنهایی من

سلام ای غروب غریبانه عشق!!!

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن!!!

سلام ای غم لحظهای جدایی!!!

خداحافظ ای شعر شبهای روشن!!!

خداحافظ ای قصه عاشقانه!!!

خداحافظ ای آبی روشن عشق!!!

خداحافظ ای عطر شعر شبانه!!!

خدا حافظ ای همنشین همیشه!!!

خدا حافظ ای داغ بردل نشسته!!!

توتنها نمی مانی ای مانده بی من!!!

تورا میسپارم به دلهای خسته!!!

تورا میسپارم به مینای مهتاب!!!

تورا میسپارم به دامان دریا!!!

تورا میسپارم به رویای فردا!!!

اگر شب نشینم اگر شب شکسته!!!

به شب میسپارم تورا تا نسوزم!!!

به دل میسپارم تورا تا نمیرم!!!

اگر چشمه وای از غم نخشکد!!!

اگر روزگار این صدارا نگیرد!!!

خدا حافظ ای برگو بار دل من!!!

خدا حافظ ای سایه سار همیشه!!!

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم!!!

خدا حافظ ای نوبهار همیشه!!!

+ نوشته شده در 91/02/27 15:52 توسط محمدرضا مصدق پور |


به تو گفتم قبل رفتنت: اگه نباشی یک روز

کاری با دنیا ندارم

به تو گفتم :خودمو میکشم و پر میزنم تو آسمون

بگو گفتم یا نگفتم؟

به تو گفتم زنده ام بانفس خیال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و تیغ و رگ دست و عکس پاره تو من

بگو گفتم یا نگفتم؟

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره؟

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

تیغو میکشم رو رگهام ، می پاشه خونم رو عکسات

نتونست سدی بسازه ، رنگ چشمات سیل اشکات

+ نوشته شده در 90/12/18 17:9 توسط محمدرضا مصدق پور |


به عشق تو...

برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود...

عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ،

نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی...

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، 

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام...

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم....

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ،

تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ،

بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم....

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ،

 تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ،

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی...

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ،

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !

+ نوشته شده در 90/11/26 0:15 توسط محمدرضا مصدق پور |


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

+ نوشته شده در 90/11/21 13:10 توسط محمدرضا مصدق پور |


میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

و میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

آری ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...

+ نوشته شده در 90/11/21 13:5 توسط محمدرضا مصدق پور |


وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی

به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی

به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه

به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته

برچسب‌ها: تنهایی, عشق, کلبه تنهایی, شعر, درد جدایی

+ نوشته شده در 90/04/30 14:59 توسط محمدرضا مصدق پور |


وقتی تنهایی میاد سراغت دوست داری یه موزیک ملایم بزاری آروم بری توی دنیای خودتو پرواز کنی

+ نوشته شده در 90/02/30 20:36 توسط محمدرضا مصدق پور |


 در بستر تنهايي شب تا به سحر بيدار مانده بود و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها با هم بودنها آسمان دلم پر ستاره بود ماه در کنارم آرميده بود به هر کجا که مي نگريستم روشنايي بود و نور تلاءلو مهتاب آه روياي قشنگ با تو بودن در سپيده دم بيداري شب آرام در کنار بسترم خوابيده بود

+ نوشته شده در 90/02/29 19:5 توسط محمدرضا مصدق پور |


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد

+ نوشته شده در 90/02/29 16:10 توسط محمدرضا مصدق پور |


رفتی و پنداشتی رفته ام
دل به غریبه بستی و پنداشتی دل به غریبه بسته ام
غرورت. چشمهایت را به رویم بسته اند
گمان کردی دیگر از نگاهت خسته ام
ولی افسوس نمیدانستی
من هنوز
در انتظار دیدن چشمهایت
پشت این تلسم پلکهایت نشسته ام

+ نوشته شده در 90/02/29 13:42 توسط محمدرضا مصدق پور |


X

من مرد شبهای تنهاییم...شبهایی که خسته و حیرون رو به آسمون نگاه می کنم و به ماه خیره میشم ... شبایی که توی کلبه ی تنهاییه خودم اشک میریزم...من مسافر تنها و غریبم که خودمو به دست باد سپردم...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

اسفند 1390
بهمن 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390


برچسب‌ها

شعر (1)
عشق (1)
تنهایی (1)
درد جدایی (1)
کلبه تنهایی (1)


پیوندها

مطالب جالب
سیاه نوشت
زندگی مبهم
مدل
وبلاگ عشق عزیزم
عاشقانه ها


    تعداد بازديدها:


-------------------------------------------